سلام دوستان

بسم رب الشهدا و الصدقين

اقا مرتضي برگرد خيلي زخم برداشتي خدا عجرت دهد .

آقا مهدي ! من سنگر حميد را خالي نمي گذارم اينجا حال و هواي ديگر دارد .

اوضاع آنجا چطور است ؟

آقا مهدي فدايت شويم اوضاع خيلي خوب است . آلان ملائكه اينجايند . من بهشت را مي بينم ، من در بهشتم .

مواظب باش بهشت و جهنم را از هم تشخيص بده

آقا مهدي من بهشت را مي بينم . اين راهي كه انتخاب كرده ام آگاهانه بود ..... و بعد تماس قطع شد .

آخرين صحبتهاي مرتضي ياغچيان با آقامهدي باكري در پشت بيسيم .     عمليات خيبر : 62/2/7  ( نزديكيهاي غروب )

      بسم رب الشهدا والخيبر

با سلام و درود فراوان به پيشگاه مقدس آقا امام زمان روحي فداء .و شهدا اسلام از صدر اسلام تا قيام يوم الدين .

همان تو ر كه گفته بودم خودشان خواستند و من آمدم « كه اصلا نرفته بودم» كه نمي توانم بروم .

دارم يك قالب جديد درست مي كنم براي يه جاي جديد با يك اسم جديد . انشاالله بزودي نقل مكان مي كنم به آنجا . آمده شد خبرتون مي كنم .

در آخر از همه دوستاني كه در اين مدت قدم رنجه كردند و بنده را شرمنده كردند تشكر مي كنم انشاالله بتونم جبران كنم . از اين به بعد به  مدد خودشون انشاالله  بيشتر تو صفحه جديد  از خاطراتشون می نويسم .

اينهم آدرس وبلاگ خيبريان

  
نویسنده : mahdi ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳


تا اول مرداد خداحافظ

بسم رب الشهدا

با سلام خدمت شما دوستان گرامی و تشکر از اینکه به خانه شهدا سر می زنید . به اطلاع می رسانم که وبلاگ شهدا تا اوایل مرداد ماه آپلود نخواهد شد ( بدلیل مشکلات دنیوی و اخروی ) چهره شما

انشاالله در اوایل مرداد ماه با سبک و سیاق جدید  خواهم آمد اگر عجل بگذارد .

 

و من الله التوفیق التماس دعا  برادرکوچک شما کربلائی مهدی .

  
نویسنده : mahdi ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳


حکايت سالهای بارانی ۲۰

بسم رب الشهدا

بوي سيب

باز مثل هرشب كسلم قصه نشسته رو دلم

ميگن بازم شهيد مياد يه علامه خيلي زياد

دسته گلاي بي زبون گمشده هاي بي نشون

يزره خاكسترشون دو حلقه انگشترشون

يه تیکه استخون سر يه شاجه گل يه بال پر

یه دکمه پیرهنشون یه زره خاک تنشون

تابوتای یه اندازه  تو هرکدم یه سربازه

ابره که بر تن می زنه باده که شیون میزنه

تابوتا خیس آب میشن دسته گلا خراب میشن

می پیچه تو شهرو دهات عطر سلام و صلوات

ای مادرای مهربون ،  بچهاتون بچهاتون

دسته گلائی ،  که دادید به کربلا  فرستادین

حالا با تابوت امدن با بوی باروت اُمدن

سرندارن پاندارند چشم تما شا ندارند

مادرا از خدا می خواند با گریه ُ دعا می خواند

تابوتاشونُ باز کنند بچهاشونُ ناز کنند

هرکجا اسفندِ و دود تاکور بشه چشم حسود

اما بوی عجیب میاد بو کنی بوی سیب میاد

میگن کسی که پا بشه زائر کربلا بشه

سربه بیابون بزارند توعاشقی جون بزارند

اُنجا که آفتاب میشینه باغ گل سیب می بینند

بچهای نجیب من باغ گلای سیب من

رو عشقتون پا نزاریند حسین تنها نزاریند


حكايت سال هاي باراني قسمت ۲۰

كم كم وضعيت ترابري منطقه را سر و سامان داديم و رساندن تداركات به بچه ها آسانتر شد. توي همين گيرودار، يك اكيپ جديد به منطقة ما آمد. علي قرباني و محسن حاج بابا جزو اين گروه بودند. خيلي خوشحال شدم. ديگر تنها نبودم. با آمدن آنها، فعاليت ما بيشتر و گسترده تر شد. با پشتيباني و كمك آنها، مقر خودمان را از زير ديد دشمن جا به جا كرديم. مكان استراحت و تداركاتمان را برديم به روستاي تپة «عظيميه» كه عقبتر بود و دسترسي و ديد عراقيها نسبت به آن كمتر . البته اين باعث مي شد رفت و آمد بين خط و مقر استراحت كمي سخت شود.
در اوايل جنگ، دشمن حساس بود. ما در تاريكي مطلق حركت مي كرديم و شب ها با چراغ خاموش، ماشين مي رانديم. به خاطر همين، رفت و آمد
خطرناك و خسته كننده بود. توي گيرودار آماده كردن جبهه ها ، متوجه حضور ضدانقلاب شديم. اوايل، كمكشان به دشمن، در حد دادن اطلاعات بود. قبلاً يكي از نفوذي هاي محلي چند افسر عراقي را آورده بود و جبهه را بهشان نشان داده بود. تا آن موقع متوجه قضيه نشده بوديم؛ اما از وقتي دشمن به دوربين ديد در شب و قناسه مجهز شد، آنها مستقيماً وارد عمل شدند. كمين مي زدند و درگيري بالا مي گرفت. فقط شب ها حمله مي كردند. وقتي هم كه كار بيخ پيدا مي كرد، دشمن به كمكشان مي آمد.
يكي از بزرگترين درگيري ها در روستاي «داربلوط» اتفاق افتاد. دشت داربلوط بين سرپل ذهاب و قصرشيرين واقع است. نام يكي از روستاهاي اين دشت هم داربلوط است.
«اصغر وصالي»1با بچه هاي پادگان «ولي عصر(عج)» تهران در اين روستا مستقر بودند. يك شب درگيري شختي بين ضدانقلاب كه از طايفة «قلخاني» كرند بودند، با بچه ها در گرفت. اصغر وصالي در اين درگيري، تلفات زيادي از آنها گرفت و چند نفر از بچه هاي خوب ما هم در اين درگيري شهيد شدند؛ از جمله احمد مولايي 2 كه از پادگان امام حسين(ع) اعزام شده بود. اصغر كفش بر هم كه مربي تاكتيكي ما در همان پادگان بود، از ناحية كمر مجروح شد و ديگر نتوانست در سپاه خدمت كند.
مهمترين موفقيت ما در اين درگيري، به اسارت درآوردن فرماندة آنها
بود. پنج، شش نفر ديگر هم دستگير شدند. از آن به بعد حمله هاي آنها نسبت به ما كمتر شد. حملة مستقيم كمتر داشتند؛ ولي به طور مخفي كار مي كردند.
يك عمليات مخفي آنها حمله به اكيپ برادر «علاقه مندان » بود. با اكيپي از نيروهاي پادگان امام حسين(ع) به منطقه آمده بود. محل استقرارشان در روستاي «كوئيكي مجيد»، در حاشية دشت ذهاب بود كه عقبة جبهه محسوب مي شد. يك هفته اي بود كه به منطقه آمده بودند. كار آنها آموزش عملياتي تاكتيكي و رسيدگي به وضعيت جبهه ها بود . شب ها براي استراحت به روستاي كوئيكي مي آمدند. توي روستا به آنها يك اتاق بزرگ داده بودند. مي گفتند اتاق آنها قبلاً انبار كاه بوده است.
يك شب، روستا در پشت رگبار از خواب بيدار مي شوند. اولش نمي فهمند چه خبر شده است. روستا در پشت جبهه قرار داشت و عراقيها به آن دسترسي نداشتند. يكي از بچه ها براي سركشي مي آيد بيرون. مي بيند آن اطراف خبري نيست. مي رود تا اطراف را وارسي كند. مسلح هم نبوده است. ضدانقلاب او را نمي بيند. درگيري شديد مي شود و او توي يكي از ساختمان هايي اطراف مخفي مي شود. اطلاعات ضدانقلاب آن قدر زياد بود كه به خودشان زحمت نداده بودند تا بقية ساختمان ها را بگردند. يكراست رفتند سر وقت استقرار بچه ها. درگير مي شوند. وقتي مي بينند كار به درازا كشيد و ممكن است بقيه باخبر شوند، يكي را مي فرستند بالاي پشت بام و از آن جا نارنجك مي اندازند توي اتاق. بچه ها زخمي مي شوند و آنها هم مي آيند توي اتاق. برنامه شان اين بوده كه همه را با خود ببرند. قصدشان گرفتن اطلاعات بوده است. يكي كه زخم عميقي نداشته، خودش را مي زند به مردن. آنها هم چند لگد بهش مي زنند، وقتي مي بينند صدايي ازش در نيامد، تير خلاص مي زنند و مي روند. وقتي آب ها از آسياب مي افتد، آن كه توي ساختمان ها پنهان شده بود، مي آيد بيرون و مي بيند فقط يك نفر مانده است. جلوتر كه مي رود، مي فهمد او هم زنده است. همين دو نفر ما را از جريان آگاه كردند. برادر علاقه مندان را كه از نيروهاي بسيار فعال و خوب ما بود، با خود بردند و تا پايان اسارت خبري از او نداشتيم.


1- او فرماندة عمليات محور سرپل ذهاب، در آغاز جنگ تحميلي بود. قبل از شروع جنگ تحميلي نيز در كردستان به مبارزة با عناصر ضدانقلاب مي پرداخت. اصغر وصالي در ظهر عاشوراي سال 60 در «تنگه حاجيان» به شهادت رسيد. او از فرماندهان شجاع و گمنام جبهه هاي غرب كشور است.
2- احمد مولايي، همدوره اي آموزش و كادر سپاه تهران، هنگام ماموريت در محور داربلوط با ضدانقلاب درگير شده و به درجة رفيع شهادت نايل آمد.

 

 

  
نویسنده : mahdi ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳


سيد دلم برای صدايت تنگ شده .

بسم رب الشهدا

راز خون را جز  شهدا در نمی ‌يابند، راز خون در آنجاست که محبوب، خود را به کسي می ‌بخشد که اين راز را دريابد، آن کس که لذت اين سوختن را چشيده ، در اين ماندن و بودن جز ملامت و افسردگي هيچ نمی ‌يابد.            

   روحش شاد و راهش پور رهرو باد . الهم ارزقنا شهاده فى سبیلك نثار ارواح پاك شهدا صلوات .

دست خط شهید آوینی

 

  
نویسنده : mahdi ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳


نامه !!

سبک بالان

  
نویسنده : mahdi ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳